امروز خودم رو زیر سوا بردم، همه چیزم رو! زیباییم رو، لباس پوشیدنم رو، موفقیت و پتانسیل موفقیتم رو، حتی خانوادم و موقعیت اجتماعیم رو

سر اینکه سین من رو انتخاب نکرد!

میدونم با صحبت کردن منطقی با خودم و بررسی شرایط و آدنایی که بعد و قبل از سین دوستم داشتند دوباره این احساساتم به تعادل میرسن

اما مدام تمایلم به فاصله گرفتن از همه آدما بیشتر میشه... 

حتی از زینب

حتی از خانوادم

و حتی الهام

دوستای دیگه و دور تر که دیگه تو فاصله افتادن

با وجود اینکه احساس تنهایی میکنم اما وقتی به خودخواهی همه آدمها فکر میکنم، میبینم ما آدمها خیلی تنهاییم.... 

خیلی ... 

و این رنج، رنج تنهایی روی شونه های من و توی گلوم زندگی رو برام خیلی سخت کرده....

اما ارتباط برقرار کردن با بقیه برام بی معنی و بی ارزش شده حداقل در این بازه زمانی...