هنوز!
امروز خودم رو زیر سوا بردم، همه چیزم رو! زیباییم رو، لباس پوشیدنم رو، موفقیت و پتانسیل موفقیتم رو، حتی خانوادم و موقعیت اجتماعیم رو
سر اینکه سین من رو انتخاب نکرد!
میدونم با صحبت کردن منطقی با خودم و بررسی شرایط و آدنایی که بعد و قبل از سین دوستم داشتند دوباره این احساساتم به تعادل میرسن
اما مدام تمایلم به فاصله گرفتن از همه آدما بیشتر میشه...
حتی از زینب
حتی از خانوادم
و حتی الهام
دوستای دیگه و دور تر که دیگه تو فاصله افتادن
با وجود اینکه احساس تنهایی میکنم اما وقتی به خودخواهی همه آدمها فکر میکنم، میبینم ما آدمها خیلی تنهاییم....
خیلی ...
و این رنج، رنج تنهایی روی شونه های من و توی گلوم زندگی رو برام خیلی سخت کرده....
اما ارتباط برقرار کردن با بقیه برام بی معنی و بی ارزش شده حداقل در این بازه زمانی...
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم آبان ۱۳۹۹ ساعت 22:39 توسط بیدل...
|