Only time...
احساسات متلاطم و عجیب غریبی رو تجربه میکنم این روزا
اگه قراره باشه اتفاقی بیفته با دلم، همیشه تو آبان میفته انگار!
دیشب آشفته و غمگین بودم، صبح بعد از مدت ها برای نماز صبح بیدار شدم و سرحال بودم، نمازمو خوندم و از خدا خواستم قلبمو آروم کنه و حالم رو بهتر بکنه
تنها کاری که میتونم این روزا بکنم همینه، اینکه خودمو بسپرم بهش و بهش توکل یکنم
نمیدونم چند ماه و چند سال دیگه که این نوشته رو میخونم چه اتفاقی افتاده باشه، این احساس چه بلایی سرش اومده باشه، سرد و بی معنی شده باشم برام یا حتی عمیق تر و امن تر،
نمیدونم چه داستانی ممکنه رقم بخوره این بار،
میسپرمش به خدا، با هم ها خستگی هام و امید ها و ناامیدی ها
دلم میخواد به مسیر خودم اعتماد بکنم و راه خودم رو برم
اما وسوسه ها و تمایلات این حس جدیدم، میخواد این آدم جدید، یه جایی ازین زندگی بشه و بمونه :))
Anyway who knows? Only time!
And I regret it, and I carry on my way