از بچگی با این سوال مسخره بارها و بارها مواجه شدم که کسی  که دوستش داری یا کسی که دوستت داره؟ کسی که عاشقشی یا کسی که عاشقته؟ 

و از بچگی هم نمیدونستم و برام مبهم بوده این انتخاب! 

حالا دقیقا باید انتخاب بکنم بین تلاش برای کسی که دوستش دارم یا تسلیم شدن در مقابل تلاش های کسی که دوستم داره!

میم دیروز اومد دنبالم و یه ساعت صحبت کردیم، اونقدر خوبه که تعجب می‌کنم! 

واقعا خوشتیپ و زیباست، باهام رفتار خیلی زیبایی داره و دارم ازش یاد می‌گیرم عاشق بودن و دوست داشتن رو عمل رو! 

اما سین کسیه که وقتی بهش فکر می‌کنم هر زیبایی و خوشتیپی و خوبی ای برام بی معنی میشه، چون من سین رو بی دلیل و صادقانه و عمیق دوستش دارم

من فکر نمیکنم که سین زیباترین و بهترین ادم دنیاست، اما فکر می‌کنم دقیقا همونقدر زیبا و خوبه که من میخوام 

فکر میکنم مثل یه پازل با کلی ضرافت و دقت، خواسته های من از یک فرد رو پر میکنه! 

من از میم فرصت خواسته بودم اما دیروز بهم گفت بذار همینطور آهسته و موازی آشناییمون رو پیش ببریم

و من بهش گفتم باشه! 

و میترسم که این باشه همه چیز رو پیچیده تر بکنه! 

امیدوارم سین زودتر کاراش رو انجام بده و به نامه ای که براش نوشتم جواب بده و کمی بیشتر پیش بره این ماجرا

گرچه گاهی فکر می‌کنم اگه همین الان بیاد بهم بگه من حتی ذره ای هم دوستت ندارم و برو دنبال زندگیت و ثانیه ای هم منتظر من نباش، چقدر ساده و آروم میشه همه چی

اما این آرزو از سر تنبلی و ضعف هست و می‌دونم نامه رو خونده و دلیل سکوتش تردیدش هست و نیازش به زمان 

نمیدونم چی پیش رومه اما صبورترم از قبل....