میم با چشم سر و چشم ذهن، خیلی زیبا و خوبه، اما چشم دلم اونقدر محو سین شده که نمیخواد کسی جز اون رو ببینه!

میم دیشب اومد حالمو پرسیدم، خودم هم دلتنگش بودم و فکر میکردم برم حالش رو بپرسم که خودش اومد و باهام حرف زد، 

بعد کم کم و ناخواسته بحث رو کشوند سمت مساله ی سین و من عصبی شدم و دعوا کردم باهاش!!!

البته ماجرای سین رو نمیدونه و فقط می‌دونه که الان ذهنم و انرژیم رو معطوف کردم روی حل مساله ای که برام خیلی مهم هست

من عصبانی شدم چون نمیخواستم این راز رو به هیچ کسی بگم و هزاربار بهش گفتم نمیخوام بهت بگم، اما در نهایت بخاطر اینکه میدونستم ابهام اذیتش میکنه کمی بیشتر براش توضیح دادم و حالا می‌گفت آدم درون خودش میدونه چی درسته و چی غلط اما گاهی با ایگو اشتباه می‌گیریمش! 

این حرفش درسته اما من نمیخوام تو این بازه چیزی ازین حرفا بشنوم و برای همین این رازو از همه پنهان کردم

من نمیخوام عاقل باشم و قدم های عاقلانه و محافظه کارانه بردارم

دلم می‌خواد بی فکر ترین ادم باشم توی این فرصت کوتاهی که به خودم دادم

من فقط 40 روز وقت دادم به خودم که بی هیچ مانعی و بی هیچ ترسی و بی هیچ فکر منفی و نگرانی ای دوستش داشته باشم و ازین 40 روز کمتر از ده روز دیگه مونده! 

نمی‌خوام هیچ چیز و هیچ کسی این فرصت رو ازم بگیره و این روزها آلوده بشن به ترس و نگرانی و تردید!