دیشب فکر می‌کردم خسته شدم ازین وضعیت معلق

دوست دارم توی یه رابطه واقعی و امن باشم، 

برای چند ثانیه فکر می‌کردم کاش حتی این قصه رو شروع نمی‌کردم و الان وسط این همه ابهام نبودم

اما این راهیه که شروع کردم و انتخابش کردم و خستگی و ابهام و حتی رنج نباید مانعم بشه

همین که این اسفند رو دارم با این اشتیاق به سر می‌کنم که فروردین سین رو می‌بینم

همین که یه ماهه دارم با ذوق و شوق تک تک هدیه هاشو براش طراحی می‌کنم و درست می‌کنم یا سفارش می‌دم درستشون بکنن براش

همین احساسات زیبایی که بخاطر عشق تجربه می‌کنم

همین ها هم میتونن کافی باشن و بیارزه که این راهو انتخاب کردم

اما وقتی خوابیدم خوابش رو دیدم

توی بیداری وقتی درگیر روزمرگی میشم، گاهی یادم میره چقدر دوستش دارم، اما احساساتم توی خواب میان سراغم و بهم یادآوری میکنن که چقدر برام مهمه و چقدر دوستش دارم

توی همه این سالها هیچوقت حاضر نبودم کسی بدش رو بگه حتی ذره ای

وقتی مثلا رامش می‌گه خاک بر سر بی لیاقتش ناراحت نمیشم از رامش اما دوست ندارم اینو بهش بگم 

من این بچه رو خیلی دوستش دارم

البته من ادمی ام که همه ادما رو دوست دارم و هیچوقت دوست ندارم کسی پشت سر کسی ذره ای بد بگه یا بدی بخواد برای کسی

همیشه برای همه خوبی میخوام و شادی و خوشبختی

و این مخصوص سین نیست

اما توی خواب دیشبم دیدم برای سین اتفاق بدی ممکنه بیفته و یه جورایی توی مخمصست

و من بدون ذره ای تردید یا ترس، میخواستم براش کاری بکنم که نوعی فداکاری بود

و امروز دوباره برام یادآوری شد که خیلی دوستش دارم

به هر حال فقط می‌تونم بخاطر این اگاهی نسبت به اینکه چقدر دوستش دارم کمی شجاع تر باشم

و تسلیم باشم در مقابل جهان و اتفاقاتی که ممکنه برام رخ بده تا دیگه اذیت نشم و رنج نبرم