چیزایی که باید بدونی!
دیشب خواب مردنم رو دیدم و از صبح مدام از خودم میپرسم اگه واقعا بمیرم چی؟ اگه مث خیلی از خوابام واقعیت داشته باشه چی؟
من این سوال رو بارها از خودم پرسیدم، بارها به خودم گفتم اگه فقط یه دقیقه دیگه زنده باشی چی؟ چیکار میکنی؟
و جواب قلبم، چیزی که بدون فکر احساسش کردم همیشه، که همیشه هم همراه شده با بغض، این بود که بهت بگم دوستت دارم!
هنوز دوستت دارم!
و دوست دارم این رو هزار بار بنویسم و تکرار کنم!
که من دوستت دارم سعید....
اونقدر که هیچکسی رو دوست نداشتم اینجوری، اونقدر که هیچکسی اینجوری دوستت نداشته، اونقدر که هیچکسی هیچ کسی رو اینجوری دوست نداشته...
همیشه یه سمت این سوال این بود که خب اگه نمیرم چی؟ اگه بدونه هنوز دوستش دارم و من هنوزم زنده باشم چی؟
اما امروز هر سمت این سوال فقط یه پرسش مهمه که منو میکشونه به سمت یه نتیجه! از خودم میپرسم که
اگه بمیرم و ندونی چقدر دوستت داشتم و دارم چی؟
اگه نمیرم اما بازم هیچوقت ندونی چقدر دوستت داشتم و دارم چی؟
و من میخوام که در هر صورت، هر اتفاقی افتاد، برای من، برای تو و برای همه اهل این دنیا
بدونی که اگه من یه درخت پرتغال بودم که از یه هسته پرتغال سر از خاک درآورده و شده یه درخت بزرگ، من میتونم با هر برگم و با هر پرتغالم، میتونم با هر شاخم هزاران نفر رو روی زمین دوست داشته باشم، اما درون اون هسته اولیه و وجودی، در عمیق ترین نقطه ی درونم، دوست داشتن تو در جریانه!