همه اینا میتونست بهانه باشه، اما نشد!
طی تمام اتفاقات یک سال قبل، حق داشتم که حداقل چند ماهی برای هر کدومشون حالم بد باشه و در حالت اضطراب و آشفتگی باشم
دوراهی انتخاب بین دو نفر که میدونستم هر دو تکرار نشدنین تو زندگیم، یه رابطه بد و پر از چالش و لانگ دیستنس، یه بریک آپ بد، موعد قرار داد دفتر و دربه در دنبال دفتر گشتن و اسباب کشی و اینکه یهویی صاب خونه گذاشت دفترو برای فروش، فاصله گرفتن از دوستام و دلتنگیا و تضادهای بریک آپ، شروع یه پروژه جدید و سنگین که صرفا سرمایه گذاری بود و درامد نداشت اما ریسک بالایی داشت در کنار فشار پایان نامه و کار و خستگی و بی پولی، تنهایی و دلتنگی و تضاد، فوت بابای علی، فوت خالم، فشار تموم کردن کار و رسوندنش به دفاع، مرداد ماه خوبی بود اما دوباره شهریور تحت فشار کارای دفاع و بعد هم اوضاع اعتراضات و هر روز اخبار فاجعه آمیز جدید و شرایط روحی و روانی و اقتصادی دشوار برای همه!
اما در جریان همه این اتفاقات رشد کردم، زندگیم رو پیش بردم، تلاش کردم و انگار هیچی نشده، همه چیزو جبران کردم.
سر اولین اتفاقات که هنوز به اندازه کافی قوی نبودم، ۴ ماه کارای پایان نامم رو کنار گذاشتم اما بعدش خودم رو رسوندم به همکلاسیاییم که ترم سوم پروپوزال داده بودن و روز قبل از اونها دفاع کردم، وقتی که هنوز سه چهارم کلاسمون دفاع نکرده بودن.
همزمان با پایان نامه و کلاسا و کارای خودم، دوره تورلیدری ثبت نام کردم و گذروندمش و در یه دنیای جدید رو تو زندگیم باز کردم،
سفر کردم، بیشتر از هر وقتی توی عمرم و تجربههای خیلی نو و ارزشمندی کسب کردم
درس خوندم، مطالعه کردم، نوشتم و با آدمهای عالی تعامل داشتم و رشد کردم و حتی یک لحظه رو هم حروم افسردگی و غم و حسرت نکردم!
گریه نکردم؟ کردم اما نه در حال توقف، در حال حرکت
جنگ و تضاد و اضطراب نداشتم؟ داشتم اما مشاهدش کردم و ازش برای پیدا کردن و باز کردن گرههای خودم در درونم استفاده کردم
ناراحت نبودم؟ بودم اما باعث شد برم به سمت یادگیری و مطالعه و دقت بیشتر که ببینم ایراد کارم کجا بود که اینطوری پیش رفت زندگیم
و درسم رو هم گرفتم و الان ادمی نیستم که پارسال بودم.
و هنوزم امید دارم
که روزای بهتر میاد، روزای بهترو میشه ساخت، که توی همین روزای سخت هم باید صبوری کرد، باید آروم بود، باید راهو پیدا کرد و ادامه داد.
وقتی برای متوقف شدن نداریم
باید حرکت کرد، باید جریان داشت...